به امد

لغت نامه دهخدا

( به آمد ) به آمد. [ ب ِه ْ م َ ] ( مص مرکب مرخم ) خوبی و خوشی پیش آمدن. مقابل بدآمد. ( فرهنگ فارسی معین ):
چو روز مرد شود تیره و بگردد بخت
هم او بدآمد خود بیند از به آمد کار.ابوحنیفه اسکافی.نیست روزی وگرچه اندیشه
بر به آمد شد از هوا مقصور.مسعودسعد.نیک آمد و به آمد خلق خدای از اوست
نصرت بجز ورا بجهان کی بود روا.سوزنی.کنون خود را ز تو بی بیم کردم
به آمد را بتو تسلیم کردم.نظامی.|| خوبی و خوشی پیش آمدن. ( فرهنگ فارسی معین ): زنان بی دیانت و امانت باشند... وبر موجب هوا و مراد خود روند و به آمد خویش خواهند. ( سندبادنامه ص 215 ).

فرهنگ فارسی

( به آمد ) ( مصدر ) خوبی و خوشی پیش آمدن مقابل بد آمد.
خوبی و خوشی پیش آمدن. مقابل بد آمد.

فرهنگ اسم ها

اسم: به امد (پسر) (فارسی) (تلفظ: be (a) hāmad) (فارسی: بهامد) (انگلیسی: behamad)
معنی: پیشامد خوب، بهترین بهار، بهترین پیشامد

جمله سازی با به امد

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ای گناه عاصیان را عذرخواه من به امد تو کردستم گناه

💡 از باده دست شستن من از صلح نیست گر توبه می کنم به امد شکست توست