بلوح

لغت نامه دهخدا

بلوح.[ ب َ ] ( ع ص ) چاهی که آبش خشک شده باشد. || مرد قاطع رحم. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
بلوح. [ ب ُ ] ( ع مص ) درماندن و مانده گردیدن. ( منتهی الارب ). درمانده و عاجز شدن.( از اقرب الموارد ). مانده شدن. ( تاج المصادر بیهقی ). || رفتن آب و خشک گردیدن. ( منتهی الارب ).خشک شدن خاک نمگن. ( تاج المصادر بیهقی ). بَلح. ( از اقرب الموارد ). رجوع به بلح شود. || وافی نشدن زینهاری. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).

فرهنگ فارسی

درماندن و مانده گردیدن. درمانده و عاجز شدن. مانده شدن. یا رفتن آب و خشک گردیدن. خشک شدن خاک نمگن. بلح. یا وافی نشدن زینهاری.

جمله سازی با بلوح

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 که چون فرزانه فرهاد غم اندیش بلوح سنگ زد نقش دل خویش

💡 بلوح امکان حکم ترا دبیر قضا نبشت و پیک شرف زو گرفت و باز آورد

💡 بلوح از قلم نقش بر نیست بست ز نقشی از او هست شد هر چه هست

💡 دم ز محبت زن و همچون صغیر نقش کن این نام بلوح ضمیر

💡 از تو قلم زد بلوح نقش وقایع امر شریعت بدون سعی تو ضایع

💡 می نویسم خط خونابه بلوح رخ زرد آه اگر گلرخ من واقف مضمون نشود

افق یعنی چه؟
افق یعنی چه؟
چارتخم یعنی چه؟
چارتخم یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز