بلاکش

لغت نامه دهخدا

بلاکش. [ ب َ ک َ / ک ِ ] ( نف مرکب ) بلاکشنده. متحمل بلا. مبتلی به بلیه. ( فرهنگ فارسی معین ).مردم رنجبر مبتلی به بلیه. ( ناظم الاطباء ). || رنجبر. سختی کش. ( فرهنگ فارسی معین ):
او مانده و یک دل بلاکش
و او نیز فتاده هم بر آتش.نظامی.خوش می نزیم من بلاکش
وآن کیست که دارد آن دل خوش.نظامی.تو آتش طبعی او عود بلاکش
بسوزد عود چون بفروزد آتش.نظامی.مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید
وز آن غریب بلاکش خبر نمی آید.حافظ.نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد.حافظ.ناوک غمزه بیار و رسن زلف که من
جنگها با دل مجروح بلاکش دارم.حافظ.علی الصباح که مردم به کار و بار روند
بلاکشان محبت به کوی یار روند.( از آنندراج ).|| از اسماء عاشق است. بلاجوی. بلاپرورده. ( از آنندراج ).

فرهنگ عمید

کسی که همیشه دچار رنج و سختی و بلا باشد.

فرهنگ فارسی

( اسم ) ۱- متحمل بلا ۲- رنجبر سختی کش.

جمله سازی با بلاکش

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نخستین روز کاین چشم بلاکش مرا از عشق او در جان زد آتش

💡 تن ضعیف نزار بلاکش خود را ز درد روز فراق تو خسته می بینم

💡 اگرچه هست ترا همچو ما هزار بلاکش هزار شکر که ما را ز بهر جور گزیدی

💡 چون عود اگر چه تن بلاکش دارم چون مجمر اگر چه دل بر آتش دارم

💡 پیش شمشیر جفایت نبود «ترکی» را به جز این پیکر مجروح بلاکش سپری

💡 غم بدل های مشوش چه تواند کردن؟ درد با جان بلاکش چه تواند کردن؟

جل جلاله یعنی چه؟
جل جلاله یعنی چه؟
لاشی یعنی چه؟
لاشی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز