بدمستی

لغت نامه دهخدا

بدمستی. [ ب َ م َ ] ( حامص مرکب ) عربده و هرزه گویی و بدخویی هنگام مستی و شهوت پرستی. ( ناظم الاطباء ):
اندر ایشان تافته هستی تو
از نفاق و ظلم و بدمستی تو.مولوی.بیا در زمره رندان به بی باکی و می درکش
که بدمستی نمی داند بجز فریاد عود آنجا.عرفی.- بدمستی کردن؛ عربده جویی و بدخویی و هرزگویی کردن در هنگام مستی:
من می خورم و تو می کنی بدمستی.( منسوب به خیام ).ترکی مست به اندرون دستور آمد و مردم از او متفرق شدند و بدمستی می کرد. ( مزارات کرمان ص 15 ).

فرهنگ عمید

شرارت و عربده کشی در حالت مستی.

فرهنگ فارسی

عمل بدمست

جمله سازی با بدمستی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گفت بدمستی اگر داری ز بزم ما برو گفتمش دانم که بدمستی بودازکافری

💡 می روم تنها به هر سو ترک بدمستی کجاست دل ز دست من رباید غارت هوشم کند

💡 اگر امروز دلدارم کند چون دوش بدمستی درافتد در جهان غوغا درافتد شور در هستی

💡 هشیاریی است عقل که مستی است چاره اش بدمستیی است توبه که عذرش شکستن است

💡 بس که مرغان چمن بدمستی از حد می برند گل ز شبنم با هزاران چشم بیدار آمده است

دولو یعنی چه؟
دولو یعنی چه؟
روش یعنی چه؟
روش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز