یک وجبی
مترادفها
بسیار کوچک، ناچیز، اندک
متضادها
بسیار بزرگ، عظیم
لغت نامه دهخدا
یک وجبی. [ ی َ / ی ِ وَ ج َ ] ( ص نسبی ) به اندازه یک وجب. به بلندی یک وجب. || مجازاً حقیر و کوچک. ( یادداشت مؤلف ). مرادف نیم وجبی و آن تعبیری طعن آمیز است کودکی را که قصد نیرنگ یا عمل ناروا دارد: این یک وجبی سر من می خواهد کلاه بگذارد!
فرهنگ معین
( ~. وَ جَ ) (ص نسب. ) (عا. ) ۱ - به قدر یک وجب. ۲ - بسیار کوتاه قد.
فرهنگ فارسی
(صفت ) ۱- بقدریکوجب چیزی که یکوجب درازا داشته باشد. ۲- دراز طولانی: دکتر نعمت آقا بالای سر زن می آمد ونسخه های یکوجبی برایش مینوشت. ۳- بسیار کوتاه قد: پسر. یکوجبی چه حرفهای بزرگ بزرگ می زند.
جمله سازی با یک وجبی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 در لغتنامه دهخدا در تعریف سک آمدهاست: «چوبی بمقدار وجبی که بر سر آن آهنی نوکتیز چون جوالدوزی استوار کنند و خربندگان بدان خر را رانند.»
💡 وجبی نیستی و پنداری کز سرت تا بآسمان وجبیست
💡 آن کودک یک وجبی با چنان هیجان و انرژی فراوانی در فضای بازی میدوید که همه بزرگترهای حاضر در پارک را به وجد میآورد.
💡 در داستانهای قدیمی، معمولاً قهرمانان کوچک و یک وجبی با وجود جثه بسیار کم، کارهای بزرگی برای نجات مردم و سرزمین خود انجام میدادند.
💡 او با وجود اینکه تنها یک وجبی به نظر میرسید، اما قدرت تصمیمگیری و ارادهای پولادین داشت که هیچکس را در برابر خود نمیدید.