لغت نامه دهخدا
گلوگو. [ گْل ُ گ ِ ل ُ گ ُ ] ( اِخ ) این شهر را به آلمانی گلوگاو خوانند. شهری است به لهستانی «سیلسی » کنار ادر. دارای 26000 تن سکنه است.
گلوگو. [ گْل ُ گ ِ ل ُ گ ُ ] ( اِخ ) این شهر را به آلمانی گلوگاو خوانند. شهری است به لهستانی «سیلسی » کنار ادر. دارای 26000 تن سکنه است.
شهریست در لهستان واقع در کنار رود اور دارای ۳٠٠٠٠ تن سکنه و صنایع غذایی.
این شهر را به آلمانی گلوک خوانند. شهری است به لهستانی سیلسی کنار ادر دارای ۲۶٠٠٠ تن سکنه است.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 لقمهٔ دولت رسیده تا دهان او گلوی او بریده ناگهان
💡 نه چنگ گرگ گراید همی بنای گلو نه میش لنگ هراسد همی زشیر عرین
💡 اولین سدّه در رهِ آدم بود نایِ گلو و طبلِ شکم
💡 طوق گلوی من شده خلخال ساق عرش قمری اگر به سرو خرامان رسیده است
💡 و آن دگر را در گلو پیدا کند و آن دگر را در بدن رسوا کند
💡 تو مرا از ذوق میگیری گلو تا بنالم گویمت آن جا مگیر