لغت نامه دهخدا
کیمخت لب. [ م ُ ل َ ] ( ص مرکب ) ستبرلب. که لب او چون کیمخت ستبر و کلفت باشد:
تیزچشم، آهن جگر، فولاددل، کیمخت لب
سیم دندان، چاه بینی، ناوه کام و لوح روی.منوچهری.
کیمخت لب. [ م ُ ل َ ] ( ص مرکب ) ستبرلب. که لب او چون کیمخت ستبر و کلفت باشد:
تیزچشم، آهن جگر، فولاددل، کیمخت لب
سیم دندان، چاه بینی، ناوه کام و لوح روی.منوچهری.
ستبر لب. که لب او چون کیمخت ستبر و کلفت باشد.
💡 بسته در پای مال کودک و دخت روی انبان خویش را کیمخت
💡 به خون رنگ داد آن دل دردناک ادیم رخ زرد کیمخت خاک
💡 تو گفتی ز بس گوهر تابناک گهر دوز شد نطع کیمخت خاک
💡 گه رزم دارند خفتان و ترگ ز دندان ماهی و کیمخت کرگ
💡 ز آسمان کان کبود کیمختی است تیغ برانش را قراب رساد
💡 سهی سرو خمیده همچون کمان تنش را چو کیمخت شد پرنیان