لغت نامه دهخدا
کبودپیرهن. [ ک َ هََ ] ( ص مرکب ) که پیراهن کبود دارد. نیلی پیراهن. || آنکه به علامت سوکواری پیراهن کبود پوشد. کبودجامه:
ماهتان در صفر سیاه شده ست
زان چو گردون کبودپیرهنید.خاقانی.رجوع به کبودجامه شود.
کبودپیرهن. [ ک َ هََ ] ( ص مرکب ) که پیراهن کبود دارد. نیلی پیراهن. || آنکه به علامت سوکواری پیراهن کبود پوشد. کبودجامه:
ماهتان در صفر سیاه شده ست
زان چو گردون کبودپیرهنید.خاقانی.رجوع به کبودجامه شود.
که پیراهن کبود دارد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نیلوفر از تپانچه رخ خود کبود کرد نسرین گداخت، غنچه گل پیرهن گریست
💡 تنها من ضعیف ندارم بدن کبود عشقم چنان فشرده که شد پیرهن کبود
💡 تلخ مکن امید من ای شکر سپید من تا ندرم ز دست تو پیرهن کبود من
💡 دل برد از من آن پسر پیرهن کبود گر جان نرفت در پی او، آن دگر که بود
💡 کبک پوشیده به تن پیرهن خز کبود کرده با قیر مسلسل دو بر پیرهنا