چاره ور

لغت نامه دهخدا

چاره ور. [ رَ / رِ وَ ] ( ص مرکب )صاحب تدبیر. مدبر. || معالج. علاج کننده.

فرهنگ فارسی

صاحب تدبیر. مدبر. یا معالج. علاج کننده.

جمله سازی با چاره ور

💡 - مى بينى ابوعبيدالله چه به روزگار تو آورده است ؟ آيا در اين خصوص ‍ چاره اى بهنظرت مى رسد؟

💡 با دل آگه شدم آن شوخ ستمکاره چه کرد از پی چاره ندانم دل بیچاره چه کرد

💡 پيامبر پس از آن كه از آن حالت به خود آمد به على (ع ) فرمود: نماز عصرت قضا شد.عرض كرد: چاره اى جز اين نداشتم زيرا حالت وحيى كه براى شما پيش آمده بود، مرا ازانجام وظيفه بازداشت.

💡 عشق دریائیست کانجا چاره نبود بر غریق آشنا دروی باین بی‌دست و پائی چون کنم

💡 در سر آن زلف بی بخت رسا نتوان رسید چاره شبگیر بلندست این ره خوابیده را

💡 گفتم تو گربه‌ای نه شتر گفت چاره نیست در حیز زمانه شتر گربه‌ها بسی است