پیچ پیچی

لغت نامه دهخدا

پیچ پیچی. ( ص نسبی ) گره درگره. خم اندرخم. شکن برشکن. || کنایه از ناز بسیار و سرکشی معشوق:
شاه چون دید پیچ پیچی او
چاره گر شد به بدبسیچی او.نظامی.ز پیچ پیچی و شیرینیت عجب نبود
که روزگار ز تو شکل نیشکر سازد.مجیر بیلقانی.

فرهنگ فارسی

۱- پر پیچ و خم بودن پیچ و خم داشتن. ۲-ناز و غمزهادا و اطوارسرکشی ( معشوق ): شاه چون دید پیچ پیچی او ( معشوق ) چاره گر شد ز بد بسیجی او. ( هفت پیکر ) ۲- دندان گردی سختگیری در معامله.

جمله سازی با پیچ پیچی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چرخ گوش تو بپیچاند اگر سر پیچی خون چو آلوده شود، پاک به نشتر گردد

💡 مسیح پیمبر چنین کرد یاد که پیچد خرد چون به پیچی زداد

💡 چه پیچی همی خیره در بند آز چودانی که ایدر نمانی دراز

💡 چرا بر خویش پیچی ژنده و دلق چو می‌بخشند کفش و جامه‌ات خلق

💡 چه نالی چو رعد و چه گریی چو ابر چه گوئی تو چندین چه پیچی چو مار

💡 ای که از ننگ گرفتاری من می پیچی بنما حلقه دامی که گرفتارم نیست

چیره یعنی چه؟
چیره یعنی چه؟
گوسفند یعنی چه؟
گوسفند یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز