لغت نامه دهخدا
پیروزه پوش. [ زَ / زِ ] ( ن مف مرکب ) پوشیده از پیروزه. پیروزه درو درنشانیده:
تو گفتی که بر تخت پیروزه پوش
گهر ریخت هندوی گوهرفروش.اسدی ( گرشاسب نامه ).|| ( نف مرکب ) پوشنده پوشش پیروزه ای. پوشنده جامه پیروزه رنگ.
پیروزه پوش. [ زَ / زِ ] ( ن مف مرکب ) پوشیده از پیروزه. پیروزه درو درنشانیده:
تو گفتی که بر تخت پیروزه پوش
گهر ریخت هندوی گوهرفروش.اسدی ( گرشاسب نامه ).|| ( نف مرکب ) پوشنده پوشش پیروزه ای. پوشنده جامه پیروزه رنگ.
۱-( صفت ) پوشند. پوشش پیروزه رنگ آنکه جام. فیروزه یی پوشد. ۲- ( صفت ) پوشیده از پیروزه پیروز در نشانیده: تو گفتی که برتخت پیروز پوش گهر ریخت هندوی گوهر فروش. ( گرشاسبنامه )
💡 باغ شد پیروزه پوش و شاخ شد بیجاده پاش زر زیور شد زمین و سیم سیما شد سما
💡 سبزه شد پیروزه پوش و لاله شد مرجان فروش سرخ مُل آمد به جوش و سرخ گل آمد ببار
💡 صوفی پیروزه پوش گوهری جوش میزن چون بجوشی خوش دری