پی سوز

لغت نامه دهخدا

پی سوز. ( نف مرکب ) سوزنده پی ( پیه ). || ( اِ مرکب ) پیه سوز.چراغی که در آن چربی ( پیه ) و فتیله بکار برند. قسمی چراغ. جنسی از شمع که در آن پیه سوزند:
عدوی تو پیوسته دلسوز باد
چو پی سوز اندر دلش سوز باد.( از شرفنامه ).رجوع به پیه سوز شود.

فرهنگ فارسی

( اسم ) پیه سوز: عدوی تو پیوسته دلسوز باد. چو پیسوز اندر دلش سوز باد. ( شرفنام. منیری. لغ. )

جمله سازی با پی سوز

💡 با همه خندان لبی بر من بگرید شمع جمع گر برو پیدا کنم این سوز ناپیدای خویش

💡 زان شعله که از روی بتان حسن برافروخت قسم دل عشاق همه سوز و گداز است

💡 شمعی تو برافروزی شمس الحق تبریزی تا هندوی شب سوزی از روی چو صد پروین

💡 به آتشگاه حافظ رونق سوز و گداز ازماست چراغ جاودانست این و بی روغن نخواهد شد

💡 این بنا در سال ۶۴۰ ه.ق در آتش سوزی از بین رفت و به دستور مستنصر عباسی، همچون بنای سابق بازسازی شد.

💡 14 او آرامش دهنده دلهاى طوفان زده و تسلّى بخش قلبهاى سوزان و چشمهاى گريانبود و در همان حال، خود سبب جريان يافتن سيلاب اشكها و سوز دلها.