پوست دار
لغت نامه دهخدا
پوست دار. ( نف مرکب ) دارنده پوست. که پوست دارد. رجوع به پوست شود.
فرهنگ فارسی
( صفت ) آنک پوست دارد دارند. جلد.
جمله سازی با پوست دار
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 پوست گردد چون زره از تیر باران خصم را از کمان ماه تمام او چو گردد هاله دار
💡 چو خود را این چنین مر دوست داری رها کردی تو مغز و پوست داری
💡 توئی از جمله پیدا آمده دوست حقیقت مغز داری تو عیان پوست
💡 مغز تو داری و پوست اهل مثل از همگان تو نفور از این قبلی
💡 این نغمه خوشت باد اگر داری تاب کز ضعف، رگ از پوست برآید چو رباب
💡 درون داری برون بگرفته از پوست حقیقت هست دیدم این ابا دوست