پوست بر کشیدن

لغت نامه دهخدا

پوست برکشیدن. [ ب َ ک َ / ک ِ دَ ] ( مص مرکب ) پوست کندن. پوست برکندن.

فرهنگ فارسی

پوست کندن پوست برکندن

جمله سازی با پوست بر کشیدن

💡 رخ شیرینش لعلی بود در پوست بر سیمینش سیمی بود دل دوست

💡 بدان ز پوست برون آمدم که همچون رگ چو راست بنشستم زخم بیشتر دیدم

💡 گر چنین خوار و بی کسم نگرند پوست بر من چو پوستین بدرند

💡 پوست بر پیکر من قلعه آهن شده است رگ ز خشکی به تنم جلوه نشتر دارد

💡 این طرفه که در مغز وی افتاد آتش روغن همه از پوست برون می‌آید

💡 از پوست برون رفت مکن بی رحمی چونکارد به استخوان رسانیدی بس