لغت نامه دهخدا
پهن تن. [ پ َ ت َ ] ( ص مرکب ) پهن بر. پهن اندام. وأن: ضخمة؛ زن پهن تن. ( منتهی الارب ).
پهن تن. [ پ َ ت َ ] ( ص مرکب ) پهن بر. پهن اندام. وأن: ضخمة؛ زن پهن تن. ( منتهی الارب ).
( صفت ) پهن اندام
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چون پرتو شمع بر زمین پهن شده است از شرم رخ تو تا نگاهم بگداخت
💡 كار هرزگى فرزند به جايى رسيد كه كم كم در خانه پدر كه هيچ وقت جز مجالسمذهبى مجلسى ديگر برگزار نمى شد، بساط مشروب پهن مى كرد تدريجا زنان هرجايى را مى آورد پدر بيچاره دندان به جگر مى گذاشت و چيزى نمى گفت.
💡 چو تاریک غاری دهن پهن و باز دو یشکش چو شاخ گوزنان دراز
💡 ستادند هر دو بر آن پهن دشت نگه کن که آن روزشان چون گذشت