پردرد و دود

لغت نامه دهخدا

پردرد و دود. [ پ ُ دَ دُ ] ( ص مرکب ) پرداغ و درد:
گنه یکسر افکند سوی جهود
تن خویش را کرد پردرد و دود.فردوسی.

فرهنگ فارسی

( صفت ) پراندوه

جمله سازی با پردرد و دود

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نه تنها آشنا، بیگانه را هم می‌خراشد دل سخن کز جان پردرد و دل ناشاد می‌آید

💡 چنین داد پاسخ که چرخ بلند دلم کرد پردرد و جانم نژند

💡 دلش گشت پردرد و سر پر ز کین به ابرو ز خشم اندر آورد چین

💡 در آنجا با دلی پردرد و اندوه بر آن شد تا تهی سازد دل کوه

💡 دلم پردرد و جانم پرغم و چشمم بود پرخون ندارد هیچ کس در عشق سامانی که من دارم