لغت نامه دهخدا
هوس کاری. [ هََ وَ ] ( حامص مرکب ) در پی هوس بودن:
هوس کاری آن فرهاد مسکین
نشان جوی شیر و قصرشیرین.نظامی.
هوس کاری. [ هََ وَ ] ( حامص مرکب ) در پی هوس بودن:
هوس کاری آن فرهاد مسکین
نشان جوی شیر و قصرشیرین.نظامی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در ۱۴۱۰ با یاری شوالیههای تتونیک به جنگ با لهستانیها دست زد ولی کاری از پیش نبرد. در ۱۴۱۲ به گردآمدن انجمن کنستانتس که مأمور رفع آشفتگی در دستگاه پاپ بود یاری رساند. این انجمن در ۱۴۱۵ رای به سوزاندن در آتش یان هوس اصلاحطلب چک به جرم الحاد را داد.
💡 عمری به هوس باد هوا پیمودم در هر کاری خون جگر پالودم
💡 زاهد و طرۀ دستار من و زلف نگار هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش
💡 برنج خصمت اگر بلهوس درآمیزد چو پیر عشق شود ناله هوس کاری
💡 در پای دلت گر ز هوس خاری نیست با نیک و بد جهان ترا کاری نیست