لغت نامه دهخدا
نیم موی. ( اِ مرکب ) ظاهراً نیم تنه ای از موئینه بوده است. نیم تنه پوست. ( یادداشت مؤلف ):
کاندرین مهرگان فرخ پی
زو مرا نیم موی و نیم قباست.فرخی.
نیم موی. ( اِ مرکب ) ظاهراً نیم تنه ای از موئینه بوده است. نیم تنه پوست. ( یادداشت مؤلف ):
کاندرین مهرگان فرخ پی
زو مرا نیم موی و نیم قباست.فرخی.
ظاهرا نیم تنه ای از موئینه بوده است نیم تن. پوست.
💡 منّتکش خور نیم که از عکس رخت در هر بن موی آفتابی دارم