میانجی کردن

مترادف‌ها

واسطه شدن، میانجی‌گری کردن

متضادها

تقابل، ایجاد اختلاف

لغت نامه دهخدا

میانجی کردن. [ ک َ دَ ]( مص مرکب ) توسط نمودن و وساطت کردن. || واسطه قرار دادن. حکم کردن. ( ناظم الاطباء ). داور قراردادن: هر که را با کسی خصومت بود نزدیک او آمدندی تا او میانجی کردی. ( ترجمه طبری بلعمی ).
ازین سودمندی بود زان زیان
خرد را میانجی کن اندرمیان.فردوسی.هر آن کس که باشد خداوندگاه
میانجی خرد را کند بر دو راه.فردوسی.سرت را نخواهد همی تن به جای
میانجی کن اکنون بدین هر دو رای.فردوسی.و رجوع به میانجی شود. || واسطه انگیختن:
سپه به که برنا بود ز آنکه پیر
میانجی کند چون رسد تیغ و تیر.نظامی.|| صلح دادن. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

توسط نمودن و وساطت کردن یا واسطه قرار دادن حکم کردن.

جمله سازی با میانجی کردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 نخستین مسئولیتی که از سوی حسن البنا به وی سپرده شد، میانجی‌گری میان اخوان المسلمین و نحاس پاشا و برطرف کردن سوءتفاهم موجود بود. میانجی پیشنهاد شده از سوی نحاس پاشا، استاد امین خلیل بود.

💡 در بسیاری از اختلافات تجاری بزرگ، متخصصان حقوقی سعی می‌کنند با میانجی کردن بین طرفین دعوا، راه حلی مسالمت‌آمیز و سریع پیدا کنند.

💡 معلم کلاس سعی داشت با میانجی کردن میان دو دانش‌آموز که با هم بحث کرده بودند، آرامش را به فضای آموزشی کلاس بازگرداند.

💡 نقش اصلی کارشناس در این پرونده، میانجی کردن برای رسیدن به یک توافق دوجانبه بود که منافع هر دو شرکت را تامین کند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران