لغت نامه دهخدا
معلق بریان. [ م ُ ع َل ْ ل َ ب ِ ] ( اِ مرکب ) ظاهراً بریانی که بر تنور یا تنوره می آویخته اند تاسرخ شود. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ):
دلم تنوره و عشق آتش و فراق تو داغ
جگر معلق بریان و سل پوده کباب.طیان ( یادداشت ایضاً ).
معلق بریان. [ م ُ ع َل ْ ل َ ب ِ ] ( اِ مرکب ) ظاهراً بریانی که بر تنور یا تنوره می آویخته اند تاسرخ شود. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ):
دلم تنوره و عشق آتش و فراق تو داغ
جگر معلق بریان و سل پوده کباب.طیان ( یادداشت ایضاً ).
ظاهرا بریانی که بر تنور یا تنوره می آویخته اند تا سرخ شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در حلقهٔ فتراک تو دایم دل بریان آویخته چون مرغ کبابیست معلق