لغت نامه دهخدا
مسمارسر. [ م ِ ما س َ ] ( ص مرکب ) دارای سری چون مسمار.که در سر مسمار دارد. با مسماری در سر:
بفرمود خسرو به پولادگر
که بند گران ساز، مسمارسر.فردوسی ( شاهنامه چ دبیرسیاقی e 13 بیت 577 ).
مسمارسر. [ م ِ ما س َ ] ( ص مرکب ) دارای سری چون مسمار.که در سر مسمار دارد. با مسماری در سر:
بفرمود خسرو به پولادگر
که بند گران ساز، مسمارسر.فردوسی ( شاهنامه چ دبیرسیاقی e 13 بیت 577 ).
دارای سری چون مسمار
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دهر بر پای عدوی تو ببندد زنجیر چرخ بر دیدهٔ خَصمِ تو بکوبد مسمار
💡 ای چرخ همه کار به پرگار زدی گر مهر درش مگر به مسمار زدی
💡 چنین باغی به پروین برده دیوار درش را برزده پولاد مسمار
💡 خیالی چند کج باشد کزین عار توان بستن بر اسب او به مسمار
💡 بر قول اوحدی کن گوش، ار نجات خواهی زیرا که قول او جز مسمار دل نباشد
💡 ای دیده سنان تو بسی سینه و دیده در عقد کمند تو سر شیر به مسمار