لگد کوب خوردن

لغت نامه دهخدا

لگدکوب خوردن. [ ل َ گ َخوَرْ / خُرْ دَ ] ( مص مرکب ) لگدخوردن:
از دست روزگار لگدکوب میخورد
بی عشق هرکه میبرد ایام خود به سر.وحشی ( از آنندراج ).

فرهنگ فارسی

( مصدر ) لگد خوردن: از دست روزگار لگد کوب می خورد بی عشق هر که می برد ایام خود بسر. ( وحشی آنند لغ )

جمله سازی با لگد کوب خوردن

💡 نحس گردون در جهان جاه تا تأثیر کرد بخت برنا را لگد کوب سپهر پیر کرد

💡 بر پیکری که گشت لگد کوب اسب ها زینب، سکینه، همچو یم موج زا گریست

💡 نشاند بهر لگد کوب جور و محنت دوست چنانک بر لب جوی از برای گازر سنگ

💡 دل چو فرو کوفت پای بر سر نطع وجود دهر لگد کوب گشت از تک جولان او

💡 حسود جاه تو در تخته بند حادثه گشت ز پای قهر لگد کوب، چون سر منبر