لشکر جا ی
لغت نامه دهخدا
لشکرجای. [ ل َ ک َ ] ( اِ مرکب ) جای سپاه. اردوگاه. لشکرگاه. سربازخانه. معسکر. جای سپاهی در درون یا بیرون شهر در حال سلم: بوصالح منصوربن اسحاق... چون به سیستان آمد مردمان را بسیار نیکویی گفت. وعده ها نیکو کرد و آن را وفا نکرد وبه لشکرجای قرار نکرد... محمدبن هرمز... مردی جلد بود اندر مظالم شد و گفت به سیستان رسم نیست که مال زیادت خواهند و لشکری به لشکرجای باشد که مردمان را زنان و دختران باشد، مردم بیگانه به منزل و سرای آزادمردان واجب نکند. ( تاریخ سیستان ). و سپاه مردود به در شهر بودند و لشکرجای آنجا بزده. ( تاریخ سیستان ).
فرهنگ فارسی
( لشکر جا ی ) ( اسم ) لشکرگاه اردو گاه معسکر.
جمله سازی با لشکر جا ی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 او سپس نیزهداران را پیشاپیش پرچمداران مستقر ساخت و خود به همراه یارانش در قلب لشکر جای گرفت. علی به سربازانش توصیه نمود که به سرعت بر لشکریان خراسان بتازند، زیرا موجب عقبنشینی آنان میگردد. منقول است که وی، به حدی به توانایی خود و پیروزیاش اطمینان داشت که زنجیری نقرهای همراه خود داشت تا به وسیلهٔ آن مأمون را دربند کند..
💡 او سپس نیزهداران را پیشاپیش پرچمداران مستقر ساخت و خود به همراه یارانش در قلب لشکر جای گرفت. علی به سربازانش توصیه کرد که به سرعت بر لشکریان خراسان بتازند، زیرا موجب عقبنشینی آنان میگردد. وی، به حدی به توانایی خود و پیروزیاش اطمینان داشت که زنجیری نقرهای همراه خود داشت، تا به وسیلهٔ آن مأمون را دربند کند..