لش خور

لغت نامه دهخدا

لش خور. [ ل َ خوَرْ / خُرْ ] ( نف مرکب ) آنکه جیفه خورد. || ( اِ مرکب ) دال. لش خوار. لاشخوار. مرغ مردارخوار. کرکس. رجوع به دال و کرکس شود.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱- آنکه لاشه خورد جیفه خوار. ۲- کرکس.

جمله سازی با لش خور

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 لوح امکان در خور بالیدن نطقم نبود فکر معنیهای نازک کرد نال خامه‌ام

💡 روز خورست ای به دو رخ همچو خور تافت خور از چرخ فلک باده خور

💡 می خور برآنکه پنداری آن کسی؟ روح است مادر و پدرش حور بوده بود

💡 تیغ تو تسکین ظلم نزد تکین آب خور تیغ تو طغرای فتح پیش طغان مغتنم

💡 تا جدا گشت ز من آن که چو جان است مرا واله و خسته و زار است دل غم خور من