لغت نامه دهخدا
لاش و ماش. [ ش ُ ] ( ترکیب عطفی، ص مرکب ) لاش ماش. حیله. باطل. رجوع به لاش و رجوع به لاش ماش شود.
لاش و ماش. [ ش ُ ] ( ترکیب عطفی، ص مرکب ) لاش ماش. حیله. باطل. رجوع به لاش و رجوع به لاش ماش شود.
(شُ ) (ص مر. ) باطل، بیهوده.
باطل بیهوده: قال الحجاج لجبله بن الایهم الغسانی قل لفلاح: اکلت مال الله با بدح و دبیدح فقال له جبله: خواست. ایزد بخوردی به لاش ماش ای اکلت مال الله بالباطل.
باطل، بیهوده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 این طایفه اصالتاً از منطقه تُجگ که منطقهای در حد فاصل فرا، لاش و جوین در سیستان افغانستان است به سیستان ایران کوچ کردهاند. در ابتدا در روستای کول شهرستان زابل ساکن شدهاند. مردم این طایفه به گویش سیستانی تکلم می کنند.
💡 در زمان امیرعبدالرحمن خان (سیستان افغانستان) فردی به نام «غلامی» در ناحیه دره از توابع لاش و جوین می زیسته است. بعد از حادثهای که منجر به مرگ غلامی شد مردم طایفه اش به علت ناامنی از سیستان افغانستان به سیستان ایران کوچ کرده و در سیستان ایران ساکن میشوند.