لغت نامه دهخدا
شن بچه. [ شَم ْ ب َ چ ِ ] ( اِخ ) دهی از دهستان بهمئی بخش کهکیلویه شهرستان بهبهان. سکنه آن 100 تن. آب از چشمه و چاه. محصول آن غلات، پشم و لبنیات. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6 ).
شن بچه. [ شَم ْ ب َ چ ِ ] ( اِخ ) دهی از دهستان بهمئی بخش کهکیلویه شهرستان بهبهان. سکنه آن 100 تن. آب از چشمه و چاه. محصول آن غلات، پشم و لبنیات. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6 ).
💡 درمان این مرحله به اینکه آیا میخواهید قادر به بچهدار شدن باشید یا نه بستگی دارد.
💡 دید ایدوست که از سنگدلیهای فلک جان شیرین بچه شکل از بر فرهاد برفت
💡 آن دو گفتند: بزرگان مهاجران را كنار بگذاريم و كار را به دست بچه يتيمان بسپاريم؟!
💡 کسی شکر خداوندی که او را بندهای بخشد که او از خاک خرما کرد داند خود بچه گزارد؟
💡 کاب، که بهعنوان "تویی" ترین گروه یاد میشود، یک ترکیب سهنفره دخترانه از ونکوور بود که در پیژامه آهنگ میخواندند و متنهای آنها بچهگانه بود.
💡 نبود بسوز عاشق دل مدعی ندانم که ببزم یار خود را بچه اعتبار گیرد