لغت نامه دهخدا
شق زدن. [ ش َ زَ دَ ] ( مص مرکب ) شکافتن. قط زدن. ( یادداشت مؤلف ):
خامه اش را شق به شمشیر شهادت میزنند
هرکه چون شیر خدا صائب بود یکرنگ عشق.صائب تبریزی ( از آنندراج ).و رجوع به شق زن شود.
شق زدن. [ ش َ زَ دَ ] ( مص مرکب ) شکافتن. قط زدن. ( یادداشت مؤلف ):
خامه اش را شق به شمشیر شهادت میزنند
هرکه چون شیر خدا صائب بود یکرنگ عشق.صائب تبریزی ( از آنندراج ).و رجوع به شق زن شود.
قط زدن قلمزن مقطه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بایست زدن هوئی در دشت گوزن آسا کان شاه سوی هامون از بهر شکار آمد