لغت نامه دهخدا
شفقت کردن. [ ش َ ف َ ق َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) مهربانی کردن. مهر ورزیدن. مهربانی نمودن: بر مجرمان و ظالمان شفقت کردم. ( گلستان ).
به دل بر او شفقت کن ولی مروبه سرش.( گلستان ).
شفقت کردن. [ ش َ ف َ ق َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) مهربانی کردن. مهر ورزیدن. مهربانی نمودن: بر مجرمان و ظالمان شفقت کردم. ( گلستان ).
به دل بر او شفقت کن ولی مروبه سرش.( گلستان ).
مهربانی کردن مهر ورزیدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تو گوی شفقت از روی فتوت بباید کردن او را صد مروت
💡 سیمون وی (۱۹۰۹–۱۹۴۳) فیلسوف، عارف و فعال سیاسی فرانسوی بود که تأثیر زیادی بر فلسفه قرن بیستم از جمله تأثیرگذاری بر پاپ پل ششم داشت. ایدههای برجسته او شامل تقلید (انصراف از موهبت اراده آزاد بهعنوان شکلی از پذیرش هر چیزی است که مستقل از خواستههای خاص فرد است؛ تبدیل کردن «چیزی خلقشده به مخلوق»)، ریشهکن کردن، میهنپرستی از شفقت، لغو سیاستهای سیاسی. احزاب، خصلت ناعادلانه مصیبت.