لغت نامه دهخدا
( شد و آمد کردن ) شد و آمد کردن. [ ش ُ دُ م َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) تردد. ( زوزنی ).
( شد و آمد کردن ) شد و آمد کردن. [ ش ُ دُ م َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) تردد. ( زوزنی ).
( شد و آمد کردن ) تردد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست گفت با ما منشین، کز تو سلامت برخاست
💡 سفیان گفت: در نزدیک رابعه شدم، درمحراب شد و تا روز نماز میکرد و من در گوشه دیگر نماز میکردم، تا وقت سحر. پس گفتم: به چه شکر کنیم آن را که ما را توفیق داد تا همه شب وی را نماز کردیم.
💡 غلام چون آن حال بدید گفت: الهی! چون پرده من دریده شد و راز من آشکارا گشت، دردنیا مرا راحت نماند. به عزت خود که مرا فتنه نگردانی و جان من برداری.
💡 و گفت: تا مادام که کون موجود بود تفرقه موجود بود، پس چون کون غالب گشت حق ظاهر شد و این حقیقت جمع بود که جزء حق نبیند و جز ازو سخن نگوید رحمةالله علیه.
💡 عَوْف اَزْدی از تَوّابینی است که در قیامِ تَوّابین کشته شد و در اشعارش پشیمانی بهچشم میخورد.
💡 به هر روی در همان سال بیماری موسکاردین به ایران رسید و تولید گیلان به شدت کم شد و یک دهم سال قبلش رسید.