لغت نامه دهخدا
شادخواست. [ خوا / خا ] ( اِ مرکب ) شوق و اشتیاق. ( برهان قاطع ).
شادخواست. [ خوا / خا ] ( اِ مرکب ) شوق و اشتیاق. ( برهان قاطع ).
شوق و اشتیاق
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز شادی خواست جَستن خسرو از جای دگر ره عقل را شد کارفرمای
💡 (90) كيفر كمترين بى احترامى به پدر يوسف عليه السلام پس از مشكلات زياد فرمانرواى مصر شد. پدرش يعقوب سالها بارنج و مشقت، دورى و فراق يوسف را تحمل كرده و توان جسمى را از دست داده بود. هنگامى كه باخبر شد يوسف، زمامدار كشور مصر است، شاد و خرم با يك كاروان به سوى مصرحركت كرد، يوسف نيز با شوكت و جلالى در حالى كه سوار بر مركب بود، به استقبال پدر از مصر بيرون آمد. همين كه چشمش به پدر رنج كشيده افتاد، مى خواست پياده شود، شكوه سلطنت سبب شد كه به احترام پدر پياده نشد و كمى بى احترامى در حق پدركرد.