لغت نامه دهخدا
سرکوتا. [ س ِ / س َ ] ( هزوارش، اِ ) هزوارش «سرکوتا»، پهلوی «راز». ( حاشیه برهان قاطع چ معین ). به لغت زند و پازند بمعنی راز باشد که سخن مخفی است. || داری که دزدان را از حلق آویزند. ( برهان ).
سرکوتا. [ س ِ / س َ ] ( هزوارش، اِ ) هزوارش «سرکوتا»، پهلوی «راز». ( حاشیه برهان قاطع چ معین ). به لغت زند و پازند بمعنی راز باشد که سخن مخفی است. || داری که دزدان را از حلق آویزند. ( برهان ).
هز. (( سر کوتا ) ). یا داری که دزدان را از حلق آویزند.
💡 شد چو منصور دگر راز من از پرده برون دار کوتا که رها سازد از این دار مرا؟
💡 دادم از دیوانگی زنجیر زلف او زدست عاقلی کوتا که بر زنجیر بندد پای من
💡 گریه میگوید مکن وانگه دلم خون می کند قدرتی کوتا بگویم آن بکن با این مکن
💡 جذبه ای کوتا سر از زندان تن بیرون کنم چند لنگر در ضمیر خاک چون قارون کنم
💡 شد گریبان وصال او به چنگ از دست من دست آن کوتا بعد از آن بگیرم دامنش