لغت نامه دهخدا
سر دواندن. [ س َ دَ دَ ] ( مص مرکب ) با کسی امروز و فرداکردن. به تأخیر انداختن. به دفعالوقت با او گذرانیدن. سر گردانیدن. با وعده دروغ کسی را معطل کردن.
سر دواندن. [ س َ دَ دَ ] ( مص مرکب ) با کسی امروز و فرداکردن. به تأخیر انداختن. به دفعالوقت با او گذرانیدن. سر گردانیدن. با وعده دروغ کسی را معطل کردن.
(سَ. دَ دَ ) (مص م. ) (عا. ) کسی را با وعده های دروغ سرگردان کردن.
با کسی امروز و فردا کردن به تاخیر انداختن.
(عا.)
کسی را با وعدههای دروغ سرگردان کردن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گردد به قدر ریشه دواندن بلند نخل درفکر زینهار بیفشار پای خویش
💡 ریشه نتواند دواندن در دل آیینه نقش ساده چون افتاده دل، از خانه رنگین چه باک؟
💡 گر چنین خواهد دواندن ریشه در دلها نفاق التیام جوهر (و) شمشیر بر هم می خورد