رزان رزان

لغت نامه دهخدا

رزان رزان. [ رَ رَ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) رنگارنگ:
تا بامداد سوی رز آمد خزان خزان
شد بر مثال دست بریشم رزان رزان.لامعی.

فرهنگ فارسی

رنگارنگ

جمله سازی با رزان رزان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 از چهره بیارای رخ مسکن و مسند در کاسه زر ریز ز خم آب رزان را

💡 شد وزان سوی رزان باد خزان باز وزان گشت زرد از غم بی برگی خود رنگ رزان

💡 مستی نیاورد دگر آب رزان اگر افتد ز عکس رای تو یک لعمه برغمام

💡 هست فرزند رزان لیکن ز عکس و روشنی آفتابش هست عَمّ و ماهتابش هست خال

💡 بهار ار نبودی خزان کی شدی؟ چنین زرد روی رزان کی شدی؟