دیدار یافتن

مترادف‌ها

ملاقات کردن، دیدار کردن

متضادها

جدا شدن، جدایی

لغت نامه دهخدا

دیدار یافتن. [ ت َ ] ( مص مرکب ) روبرو شدن. ملاقات کردن. به حضور رسیدن: اگر مهمی بود اعلام بایست فرمود تا من بخدمت شتافتمی و دیدار یافتمی. ( تاریخ طبرستان ). || نظر و رای به دست آوردن. آگاهی و اطلاع یافتن. صاحبنظر شدن:
ز هر دانشی چون سخن بشنوی
ز آموختن یکزمان نغنوی
چو دیدار یابی بشاخ سخن
بدانی که دانش نیاید به بن.فردوسی.

فرهنگ فارسی

روبرو شدن.

جمله سازی با دیدار یافتن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 اووانو در شهر خودش از کسی خواسته بود تا به او در یافتن آشنایان ژاپنی‌اش کمک کند و همین به دیدار او از سفارت ژاپن در کی‌یف انجامید. او در هنگام بازگشت به سرزمین مادری‌اش، ژاپن، مجبور بود با پاسپورت اوکراینی وارد خاک ژاپن شود چون از دید دولت ژاپن مرده بود.

💡 بی عشق دیدن روی او کس را میسر کی شود چون اهل جنت نیستی دیدار نتوان یافتن

💡 پس از سال‌ها جدایی طولانی، دو دوست قدیمی بالاخره در یک مراسم رسمی توانستند با هم دیدار یافتن و خاطرات گذشته را مرور کنند.

💡 بر اساس گزارش‌های منتشر شده، مقامات دو کشور در نشست‌های اخیر توانستند با یکدیگر دیدار یافتن و درباره مسائل امنیتی منطقه گفتگو نمایند.

💡 بسیاری از مردم امیدوارند که در آینده‌ای نزدیک، فرصت دیدار یافتن با عزیزان خود در خارج از کشور فراهم شود و مشکلات حل گردد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران