دیدار گشتن

مترادف‌ها

ملاقات کردن، دیدن

متضادها

جدا شدن، وداع کردن

لغت نامه دهخدا

دیدار گشتن. [ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) مرئی شدن. ( یادداشت مؤلف ). پدیدار شدن:
ببزم و به نخجیر بر کوه و دشت
چنین تا بژی برز دیدار گشت.اسدی ( گرشاسب نامه ص 348 ).

فرهنگ فارسی

مرئی شدن. پدیدار شدن.

جمله سازی با دیدار گشتن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 صائب ترا که طاقت دیدار یار نیست از انتظار دوست چه حاصل، چه فایده؟

💡 مرا از نعمت دیدار، دل سیری نمی‌داند ز روی دوستان، آیینه دلگیری نمی‌داند

💡 هر جا که کنی جلوه بود اهل نظر را دیدار تو فرخنده و رخسار تو فرخ

💡 بس شب که نوان بودم بر درگه وصلش تا روز مرا در زد و دیدار نپذرفت

💡 یکی دیدار و گفتار از یکی هست یقین میدان که کل او بیشکی هست

💡 آن‌ها تصمیم گرفتند برای دیدار گشتن با دوستان قدیمی خود، سفری به شهر محل زندگی‌شان داشته باشند و زمان زیادی را با هم بگذرانند.

💡 هدف اصلی از برگزاری این نشست، فراهم کردن فرصتی مناسب برای دیدار گشتن با نخبگان و متخصصان برجسته در حوزه تکنولوژی‌های نوین است.

💡 در طول این سفر طولانی، او سعی داشت با تمام آشنایان قدیمی خود دیدار گشتن و از احوال آن‌ها به صورت مستقیم باخبر شود.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران