لغت نامه دهخدا
دژکامگی. [ دُ م َ / م ِ ] ( حامص مرکب ) غضب و خشم. خشمناکی.
- دژکامگی کردن؛ نمودن غضب و بدخویی. خشم گرفتن:
مکن دژکامگی با آن جوانمرد
بپرور مهر آن را کو بپرورد.( ویس و رامین ).
دژکامگی. [ دُ م َ / م ِ ] ( حامص مرکب ) غضب و خشم. خشمناکی.
- دژکامگی کردن؛ نمودن غضب و بدخویی. خشم گرفتن:
مکن دژکامگی با آن جوانمرد
بپرور مهر آن را کو بپرورد.( ویس و رامین ).
غضب و خشم خشمناکی
💡 به خود کامگی شاه بر تخت شد به کار زمان دلش پردخت شد
💡 «وَ لِلَّهِ یَسْجُدُ» و خدای را سجود میکند، «مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» هر که در آسمان و زمین است، «طَوْعاً وَ کَرْهاً» بخوش کامگی و فرمانبرداری و بناکامی، «وَ ظِلالُهُمْ» و سایههای ایشان، «بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ (۱۵)» بامداد سوی غرب و شبانگاه سوی شرق.