دود پیچیدن

مترادف‌ها

دود کردن، پیچیدن

لغت نامه دهخدا

دود پیچیدن. [ دَ ] ( مص مرکب ) دود برآمدن. دودبرشدن. فراگرفتن دود همه جا را. ( یادداشت مؤلف ).
- دود پیچیدن در جایی؛ فراگرفتن دود آن جای را. ( یادداشت مؤلف ):
پیچیده دود زلفش در خانه های مردم
تا روی آتشینش چشم پرآب بیند.قاسم مشهدی.- دود سودا در سر پیچیدن؛ خواهان و شیفته و سرگشته شدن:
در سرم پیچید آخر دود سودای کسی
ورنه عمری بود کاین دیوانه بی دستار بود. بیدل ( از آنندراج ).

فرهنگ فارسی

دود بر آمدن. دود بر شدن.

جمله سازی با دود پیچیدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 نفس پیچد چو دود از وصف هر مویش اسیر امشب چه خواهم گفت اگر آن طره در پیچیدنی پیچد

💡 با شروع آتش‌سوزی در جنگل، دود غلیظ و سیاهی از میان درختان شروع به دود پیچیدن کرد و تمام آسمان منطقه را برای ساعت‌ها در بر گرفت.

💡 در آن شب سرد زمستانی، دود پیچیدن از دودکش خانه‌های روستایی نشان‌دهنده این بود که مردم برای مقابله با سرما، آتش‌های خود را روشن کرده‌اند.

💡 پس از انفجار بزرگ در کارخانه، دود غلیظی از میان ساختمان‌های فرو ریخته شروع به دود پیچیدن کرد و دید تماشاگران را در آن منطقه کاملاً مسدود نمود.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران