دم گشادن

لغت نامه دهخدا

دم گشادن. [ دَ گ ُ دَ ] ( مص مرکب ) دهان گشودن. باز کردن دهان. گشادن دهان. ( یادداشت مؤلف ).
- دم گشادن اسرافیل؛ کنایه از دمیدن وی در صور:
آنجا که دم گشاد سرافیل دعوتش
جان بازیافت پیر سراندیب درزمان.خاقانی. || کنایه است از سخن راندن. به تکلم درآمدن. حرف زدن. به تکلم آغازیدن. ( از یادداشت مؤلف ):
هرکه همچون گل گشاید دم به یاد مدح او
روزگار او را در آن دم دامن زر می دهد.نجیب الدین جرفادقانی ( از جهانگیری ).
دم گشادن.[ دَ گ ُ دَ ] ( مص مرکب ) ( از: دم عربی، به معنی خون +گشادن ) خون گشادن. خون جاری کردن. روان ساختن خون از رگ حیوان یا کسی. ( از یادداشت مؤلف ):
خاقانی را به نقش مژگان
بس کز رگ جان گشاده ای دم.خاقانی.

فرهنگ فارسی

خون گشادن. خون جاری کردن.

جمله سازی با دم گشادن

💡 چه کردی چه بویی به گرد جهان که گیتی نخواهد گشادن میان

💡 کس را به دستِ عقل میسّر نمی شود پایِ دلِ ضعیف گشادن ز دامِ عشق

💡 عدل است و بس کلید در هشتم بهشت کز عدل بر گشادن این در نکوتر است

💡 تو را بشارت دادم به ملک هفت اقلیم که تیغ تیز تو خواهد گشادن این عالم

💡 ولی گشادن این حصن و صد هزار چنان مدان بفضل خدا بر خدایگان دشوار

💡 تیغ او کلک ترا هر ساعتی گوید ببین کار من کشور گشادن کار تو دادن نظام