لغت نامه دهخدا
دل بهم خوردن. [ دِ ب ِ هََ خوَر / خُر دَ ] ( مص مرکب ) حال تهوع پیدا کردن. ( فرهنگ عوام ). تهوع. استفراغ. اشکوفه افتادن.
دل بهم خوردن. [ دِ ب ِ هََ خوَر / خُر دَ ] ( مص مرکب ) حال تهوع پیدا کردن. ( فرهنگ عوام ). تهوع. استفراغ. اشکوفه افتادن.
حال تهوع پیدا کردن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 من از دل این غار و تو از قله آن قاف از دل بهم افتیم و به جانانه بگرییم
💡 از بس نوای غم که من و دل بهم زدیم صد زخمه بیش سوخت ولی هم بساختم
💡 سیرت و سان دلم بود بطفلی غم دوست پیرم و دل بهمان سیرت و سانست که بود
💡 کلیم دل بهمین قرب بیوصال منه چه شد که در پس دیوار گلستانی هست
💡 محرم شدم بعشق و جهان شد مرا حرم لبّیک عاشقی زدم از جان و دل بهم.