دست اویختن
مترادفها
از دنیا رفتن، مردن، فوت کردن
متضادها
گرفتن، چسبیدن، نگاه داشتن
لغت نامه دهخدا
( دست آویختن ) دست آویختن. [ دَ ت َ ] ( مص مرکب ) چنگ درزدن. با دست گرفتن:
نادان همه جا با همه خلق آمیزد
چون غرقه بهرچه دید دست آویزد.سعدی.ز لاحولم آن دیوهیکل بجست
پری پیکراندر من آویخت دست.سعدی.
فرهنگ فارسی
( دست آویختن ) چنگ در زدن با دست گرفتن
جمله سازی با دست اویختن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 شد معاذ از روی غیرت در غضب چون ز دست آویختن بد در غضب