لغت نامه دهخدا
دریک دریک. [ دِ دِ ] ( اِصوت ) حکایت آواز صوت لرزش اعضاء و بهم خوردن استخوانهای بدن. نام آواز بهم خوردن استخوانهای تن در تب لرز. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). دریک و دریک.
دریک دریک. [ دِ دِ ] ( اِصوت ) حکایت آواز صوت لرزش اعضاء و بهم خوردن استخوانهای بدن. نام آواز بهم خوردن استخوانهای تن در تب لرز. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). دریک و دریک.
حکایت آواز صوت لرزش اعضائ و به هم خوردن استخوانهای بدن. نام آواز بهم خوردن استخوانهای تن در تب لرز.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 یار دریک حجره بامن هر دو تنها روز و شب هردو هم را دسنگیر و هردو هم را پایمرد
💡 از فیلمها یا مجموعههای تلویزیونی که وی در آنها نقش داشتهاست، میتوان به پیترلو، اوج مخملی، انگشتر، وارونه، همه یا هیچ، ورا دریک، بیغم و سالی دیگر اشاره نمود.
💡 به پای او اگر آفاق پیماید عجب نبود به شرق و غرب اگر حاضر شود یک شخص دریک آن
💡 این کاهش به مقدار۰٬۹ میلون تن گندم میباشد؛ که غذای ۶ میلون افغان دریک سال میباشد.
💡 سیم وزر را نیست چون سیماب دریک جا قرار چون صدف در فکر جمع گوهر غلطان مباش
💡 دریک شارپ (عبری: דריק שארפ؛ زادهٔ ۵ اکتبر ۱۹۷۱) بازیکن بسکتبال حرفهای و آمریکایی-اسرائیلی است.