دردی امیز
مترادفها
دردناک، رنجآور، جانکاه
متضادها
لذتبخش، خوشایند، دلنشین، آرامبخش
لغت نامه دهخدا
( دردی آمیز ) دردی آمیز. [ دُ ] ( ن مف مرکب ) آمیخته به دردی. ناصاف. ناخالص:
مجوی عیش خوش از دور باژگون سپهر
که صاف این سر خم جمله دردی آمیز است.حافظ.
جمله سازی با دردی امیز
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 دریغ آن باده های مستی انگیز که بر نوشین لبان شد دردی آمیز
💡 اگر صاف می می نیاید بدست بده دردی و دردی آمیز را
💡 شنیدن خبر ناگهانی از وقوع حادثه تلخ در آن منطقه، صحنههای بسیار دردی امیز و غمانگیزی را به تصویر کشید که لرزه بر اندام شنوندگان انداخت.
💡 او با صدایی لرزان و نگاهی بسیار دردی امیز، از تمام سختیهای روزهایی که پشت سر گذاشته بود، برای دوستان بسیار نزدیک خود صحبت میکرد.
💡 کتابی که نویسنده با دقت و ظرافت نوشته است، داستان دردی امیز از جدایی دو عاشق را روایت میکند که قلب هر خوانندهای را به درد میآورد.