لغت نامه دهخدا
خوشه چینی کردن. [ ش َ / ش ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) التقاط کردن.
خوشه چینی کردن. [ ش َ / ش ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) التقاط کردن.
التقاط کردن
💡 هزار جلوهٔ دریغ از دلم که خرمن عشق به خوشه چینی آئینه کم نمی گردد
💡 عمل چون نیست آشفته به ناچار بدرویشی بسازد خوشه چینی
💡 ز خوشه چینی کشت نیاز هست عدوت خمیده پشت و شکم خار و ژاژ خای چو داس
💡 دگر روز در خوشه چینی نشست که یک جو ز خرمن نماندش به دست
💡 هر پر کاهی بود در دیده اش بال هما صاحب خرمن کسی کز خوشه چینی می شود
💡 ساقی نظری که دل خوش از دیدن تست جان شاد ز خوشه چینی خرمن تست