لغت نامه دهخدا
جایگیر شدن. [ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) مقررشدن. استوار شدن. مستقر شدن. جاگیر شدن. || محترم بودن. درمقام عالی بودن. ( ناظم الاطباء ).
- جایگیر شدن در دل کسی؛ مورد پسند او شدن. محبوب او شدن.
- جایگیر شدن در دماغ کسی؛ فکر او را بخود مشغول داشتن.
- جایگیر شدن سخن در دل کسی؛ باور او شدن. پذیرفته وی گشتن:
چو گشت این سخن بر دلش جایگیر
بفرمود تا پیش او شد دبیر.فردوسی.