لغت نامه دهخدا
( جان به مویی آ••• ) جان به مویی آویختن. [ ب ِ ت َ ] ( مص مرکب ) ناتوان گشتن. ضعیف شدن. نحیف گشتن چنانکه بحال مرگ افتد:
ز سر مو ز رویش صفا ریخته
بموئیش جان در تن آویخته.سعدی.
( جان به مویی آ••• ) جان به مویی آویختن. [ ب ِ ت َ ] ( مص مرکب ) ناتوان گشتن. ضعیف شدن. نحیف گشتن چنانکه بحال مرگ افتد:
ز سر مو ز رویش صفا ریخته
بموئیش جان در تن آویخته.سعدی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 زائران کاتولیک بر اساس اعتقاد به اینکه مریم، مادر عیسی، توسط سنت جان به این خانه سنگی برده شد و تا پایان عمر زمینی خود در آنجا زندگی کرد، از این خانه بازدید میکنند.
💡 حسود دولت و اقبال و عز و جاه ترا رسیده جان به مضیق و رسیده مه به محاق
💡 چو زن تعلیم دید و دانش آموخت رواقِ جان به نورِ بینش افروخت
💡 وایلدر لین در قلمروی داکوتای آمریکا زاده شد و پس از جان به در بردن از دیفتری به همراه خانواده به فلوریدا نقل مکان کرد. آنها به زودی برگشتند به مدت دو سال خانهای را اجاره کردند و روز در آن دوره خواندن آموخت.
💡 هنوز در سجده بود و راز و نياز مى كرد كه جان به جان آفرين تسليم نمود(120).