بی کار کردن
مترادفها
بیکار کردن، از کار انداختن، تعطیل کردن، معطل کردن
متضادها
مشغول کردن، به کار گرفتن
لغت نامه دهخدا
بی کار کردن. [ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) عزل کردن. معزول کردن. ( از یادداشت مؤلف ). از کار برداشتن. از عمل پیاده کردن.
فرهنگ فارسی
عزل کردن. معزول کردن. از کار برداشتن. از عمل پیاده کردن.
جمله سازی با بی کار کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 وی دیده ببار اشک خونین بی کار چه ماندهای تو، باری؟
💡 در حساب حسن تو بی کار شد راست چون دست اشل انگشت عد
💡 بی کار دلا به کارفرما نرسی اینجا نکنی کار بدانجا نرسی
💡 گرچه در خانه خفتهام بی کار به تو مشغول و با تو همراهم
💡 تاسهٔ تو شد نشان آن کشش بر تو بی کاری بود چون جانکنش