لغت نامه دهخدا
بی نیاز گشتن. [ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) بی نیاز شدن. مستغنی شدن. توانگر گشتن. غیرمحتاج شدن. کنوب. ( منتهی الارب ). غنی. غناء. ( یادداشت مؤلف ):
هر کس که قصد کرد بدو بی نیاز گشت
آری بزرگواری داند بزرگوار.فرخی.
بی نیاز گشتن. [ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) بی نیاز شدن. مستغنی شدن. توانگر گشتن. غیرمحتاج شدن. کنوب. ( منتهی الارب ). غنی. غناء. ( یادداشت مؤلف ):
هر کس که قصد کرد بدو بی نیاز گشت
آری بزرگواری داند بزرگوار.فرخی.
بی نیاز شدن ٠ مستغنی شدن ٠ توانگر گشتن ٠ غیر محتاج شدن ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کرده است بی نیاز مرا درد احتیاج کز عکس چهره خاک چو زر می شود مرا
💡 نکردی آن نماز از بی نیازی که می ننگ آمدت زین نانمازی
💡 خواهی که به اثر پای یاران برسی خاک کف پای بی نیازان می باش
💡 مرا با عشق راز است و نیاز است که عشق از هر دو عالم بی نیاز است
💡 نیاز خودکنی در بی نیازی به خود نازی اگر بر خویش نازی
💡 قافله شوق بی نیاز ز خضرست ریگ روان با دلیل کار ندارد