لغت نامه دهخدا
بی علاجی. [ ع ِ ] ( حامص مرکب ) بی درمانی. درمان ناپذیری. رجوع به علاج شود.
بی علاجی. [ ع ِ ] ( حامص مرکب ) بی درمانی. درمان ناپذیری. رجوع به علاج شود.
بی درمانی. درمان ناپذیری.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چون در پی راه علاجی برای این مصایب کهنه و ریشهدار است، با اصناف و طبقات مردم به جربحث و مرافعه میپردازد، درجامعه جاهل و عقب ماندهای که منطق «به من چه» در آن حکومت میکند میکوشد از مردم عادی کوچه و بازار گرفته تا اعیان و وزراء را به جانب عمل فعال ارشاد کرده به وظیفه ملی و دینی و وجدانی آشنا سازد.
💡 علاجی نیست جرم غفلت آیینهٔ ما را مگر حیرت شود فردا شفاعت خواه تقصیرش
💡 طبیب من علاجی کن به هر حالی که میدانی که پیش چشم تو میرم کزین اندیشه بیمارم
💡 بلند اقبال را گفتم به دردخود علاجی کن بگفتا دردم از عشق است و درمان رانمی خواهم
💡 نیست جز مردن مرا دیگر علاجی از طبیب چاره درد دلم را رو مده داروی صبر