بی صلت

لغت نامه دهخدا

بی صلت. [ ص ِ ل َ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + صلت = صلة ) بی صله. بدون جایزه. بی پاداش: بی صلت و مشاهره این چنین قصیده گفت تواند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 387 ). رجوع به صلت و صله شود.

فرهنگ فارسی

بی صله ٠ بدون جایزه ٠ بی پاداش ٠

جمله سازی با بی صلت

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 موقعى كه استاندار عراق، فهميد زيد از شهر خارج شده، خيالش راحت شد و به عنوانتفريح عازم حيره شد و حكم بن صلت را جانشين موقت خويش ساخت تا او برگردد.

💡 ای خداوندی، که از یک صلت تو روز بزم شرم دارد گنج باد آورد و گنج شایگان

💡 ريان بن صلت به حضرت رضا عليه السلام گفت: درباره ى قرآن چه مى فرماييد؟

💡 دولت آن راست درین وقت که آبست از که صلت آن راست درین شهر که نانست از سنگ

💡 اندر این دولت منصور ز هرگونه کسست شعرشان گوی و ز ایشان صلت و خلعت خواه