بو سوختن

لغت نامه دهخدا

بو سوختن. [ ت َ ] ( مص مرکب ) بخور کردن خوشبوئیها. ( آنندراج ).
- بوی خوش سوختن؛ عود و جز آن را بر آتش نهادن. خوشبوی ساختن جایی را:
بفرمود شاه آتش افروختن
برسم مغان بوی خوش سوختن.نظامی ( از آنندراج ).

جمله سازی با بو سوختن

💡 آن مرد گفت: كدام يك از اين سه عقوبت، بر من سخت تر است ؟ فرمود: سوختن با آتش،عرض كرد: يا على عليه السلام من همين را اختيار كردم.

💡 ابراهيم با روحى آرام و قلبى مطمئن بدون دغدغه و اضطراب، تسليم قضاء پروردگار،آماده سوختن و تحمل سختى هاى آن، فاصله منجنق و درياى آتش را طى ميكرد.

💡 دود به ذرات معلق حاصل از احتراق ناقص سوخت گفته می‌شود.هر چند تعاریف متفاوتی از این تعریف موجود است که بدلیل دلایلی غیر سوختن میباشد.

💡 إِنْ هذا إِلَّا قَوْلُ الْبَشَرِ (۲۵) نیست این مگر قول مردمان. سَأُصْلِیهِ سَقَرَ (۲۶) آری سوختن را بسقر رسانیم او را.

💡 شبی گفتم که سوز من نبینی گه گهی، گفتا که باشد خس ز بهتر سوختن، نی از پی دیدن

💡 نیست مانند سپند از سوختن فریاد من دور گردان را به آتش رهنمایی می‌کنم

کپه اقلی یعنی چه؟
کپه اقلی یعنی چه؟
بنگر یعنی چه؟
بنگر یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز